حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

خونه

بابا داود یکشنبه شب از کوهنوردی برگشت. فرداش که 28 مرداد بود از سرکار اومد خونه مامانی. مامان که خیلی خوشحال بود.   من هم دوباره مشغول شناسایی بابام شدم. از نچ نچ هاش شناختمش. مامان وسایلمون رو جمع کردش. خاله فاطمه که من رو خیلی دوست داره از رفتنم ناراحت بود. انقدر ناراحت که رفت توی اتاقش و خودش رو زد به خواب که رفتنم رو نبینه. خلاصه که من و مامان و بابا و مامانی با بابایی و ماشینش راه افتادیم به سمت خونه. من که توی راه خواب بودم. آخه خواب توی ماشین خیلی کیف میده.  رسیدیم. همه اومده بودند استقبال من. فقط عمو اسماعیل اینا مهمونی بودند و من باز عموم رو ندیدم. من که داغ کرده بودم جیغ و دادم رفت هوا. مامان تند تند لباس...
11 اسفند 1392

تولد

من یک ماهه شدم تولد تولد تولدم مبارک  روز دختر هم مبارک   مامان بابا برام تولد یک ماهگی گرفتند. لباس خوشگلام رو پوشیدم و با تعجب کیک و شمع  و دوربین و مامان بابام رو نیگا نیگا می کردم. شمع رو خودشون روشن کردن و خودشون هم فوت کردن!!!  یه روز خودم شمع همه ی تولد ها رو فوت میکنم(بگو ان شااله)  ...
17 مهر 1392

تاب بازی

این تاب قشنگ رو که خیلی دوستش دارم، احسان و صبا برای اینکه من به دنیا اومدم بهم کادو دادند.    خیلی بازی بازی خوبیه. مامانم هم وقتی من تاب بازی می کنم برام شعر می خونه  من روی تابم خیلی آرامش دارم و یا روی اون می خوابم یا روانه ی دستشویی میشم. البته بیشتر وقتا همون دومی اتفاق می افته. ...
17 مهر 1392

کربلا

مامانی با مامانش رفتند کربلا. مامانی به مامانم حموم کردن من رو یاد داده تا وقتی نیست من چرکولک نشم. مامانم خیلی تلاش کرد که با مامانی حرف بزنه اما نمی شد. تا اینکه روزای آخر موفق شد و مامانی میگفت که نی نی های خیلی کوچولو مثل من رو میارن حرم.    بالاخره وقت برگشتنشون شد. من و مامان و بابا رفتیم خونه شون و منتظر شدیم تا بیان. من چند بار بیدار شدم و شیر خوردم و بازی کردم و خوابیدم ولی بازهم نیومدند. دیگه خوابم گرفته بود که به مامانم گفتند بریم خونه مامان بزرگ(مامان مامانی). ای بابا حالا چه کنم خوابم میاد...   ... مامانی برام یه لباس خوشگل و مامان بزرگ یه عروسک بامزه سوغاتی آوردن. دستشون درد نکنه. زی...
17 مهر 1392

بای بای

چهارشنبه، 30 مرداد بود. دیگه تعطیلات عمو اسماعیل اینا تموم شده بود و باید بر می گشتند آمریکا. لباس خوشگلام رو پوشیدم و رفتیم خونه آقاجون. همه باز شام خوردن جز من!! احسان و صبا هم آخرین بازی هاشون رو کردند. من هم توی اتاق پیش مامانم یا می خوردم یا می خوابیدم. دیگه وقت رفتنشون شده بود. همه رفتند واسه رفتن به فرودگاه آماده شدند. من و مامان و بابام نمی شد بریم آخه من خیلی کوچولوام. بالاخره بیدار شدم و رفتنم تا باهاشون خداحافظی کنم. احسان که خیلی دوست داشت من چنگش بزنم، دست من رو گرفت و کشید رو صورتش. بعدش داد زد که آی حانیه من رو چنگ زد. عجبا!!! بعد با صبا بای بای کردم . بعدش زن عمو انسیه و عمو اسماعیل رو نیگا نیگا کردم و باهاشون بای بای کر...
15 مهر 1392

گردالی بازی

مامانم نشون داد بهتون تختم رو.  اونجا، دور من پر از پروانه و گل و یه عالمه گردالی های رنگی رنگیه. وقتی بعد از دیدن خواب های خنده دار بیدار میشم دوست دارم باهاشون بازی کنم تا وقتی که گشنه ام بشه ...
15 مهر 1392

مهمونی

فردای روزی که اومدم خونمون، خونه عمو سعید همه دعوت بودیم.   خونه عموم نمی دونی چقدر دوره.    طبقه بالاست!!    بالاخره من و عمو اسماعیل موفق شدیم همدیگر رو ببینیم  به احسان و صبا کادو دادم.خیلی خوشحال شدند. بعد همه سر سفره نشستند و من رو گذاشتند نگاشون کنم.  اما منم شام می خواستم. مامانم شامش رو نخورد و من رو برد توی اتاق شیر بده. احسان و صبا هم با ما اومدند و شلوغ پلوغ می کردند. من که نفهمیدم چی خوردم!!! خوردم و با همه سرو صدا ها و بغل به بغل شدن ها تا آخر مهمونی گرفتم لالا کردم  ...
15 مهر 1392

اولین حمام

سه روزه که من اومدم بغل مامانم. دیشب یکم شلوغ کردم آخه شونصد تا لباس تن من کردن خب پختم. امروز مامانی من رو برده بود حموم. من عاشق آب و حموم شدم .حیف خسته شدم وگرنه بازم می خوام: آب بازی آب بازی یالا یالا آب بازی . حسابی ترو تمیز شدما نیییگا!!!! ...
14 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد